برای ر. ت
نشسته بود روی تخت، داشت با شست پاش بازی می کرد و هر از گاهی سرش را تکیه می داد به دیوار، تنه اش را می فشرد به دیوار و باز با شست پاش بازی می کرد. انگشت های پاش بر عکس انگشت های دستش کشیده بودند،حواسش که نبود خیره می شد به چمدان. حواسش که جمع می شد انگشت دستش را می پیچید دور شست پاش. گوشه های لاک قرمزش را با ناخن می کند و هرازگاهی سر می کشید ببیند او دارد بیرون اتاق چه کار می کند. آخرین بار که نگاهش کرد داشت ته مانده چایی خشک را به زور از توی پاکت خالی می کرد توی قوری و آن طرف؛ کتری روی گاز داشت خودزنی می کرد. از همین جا می دید که مثل همیشه چایی خشک ها را پخش و پلا کرده دور قوری و داشت پاکت را تکون تکون می داد تا آخرین دونه های چایی بریزند بیرون.
دوباره سرش را کشید عقب و خیره شد به چمدان، خواب داشت می دید؟ بیدار بود؟ توی ذهنش خالی بود انگار، فکر کرد هیچ وقت نشده عکسی ازش بگیرد، هیچ وقت باهاش نرقصیده، هیچ وقت با هم نرفتند جشنی، مهمانی ای چیزی. هیچ وقت با هم نرفتند جاهایی که نقشه ریخته اند براش، هیچ وقت حتا نرسیدند دعوا کنند با هم.
فکر کرد همیشه حرف این ها را زده اند، خیال بافتند، خندیده اند و هیچ وقت نشد که یکی از خیال هاشان برآورده شود.
چشم هاش را دوخت به کتابخانه، سر کج کرد و خیره شد به قفسه ها، قفسه های تمیز، پاک شده، بی اینکه حتا یک ذره خاک روش نشسته باشد، " تو که داری میری خانه را چرا انقدر تمیز کردی"؟
چرا توی ذهنش هم کلمات محاوره نبودند، چرا نرفته انقدر غریبه شده بود باهاش، دوباره انگشت هاش پیچیدند دور شست پاش. انگار با محکم فشار دادن انگشت هاش اتفاق بهتری می افتاد، انگاز یادش می رفت که او دارد می رود. که همه دارند می روند. ولی همه کجا "او" کجا.
گریه نمی کرد، اشک نداشت اصلن، نمی خاست هم باور کند، باور که می کرد تن لرزه اش شروع می شد، تنهاییش شروع می شد.
از روی تخت بلند شد رفت نشست کنار چمدان،به زور چفتش را باز کرد. دستش درد گرفت، انگشت هاش را باز و بسته کرد تا دست هاش آرام تر شود، با دست زد زیرِ درِ چمدان، در از جهت مخالف غش کرد روی زمین.
لباس ها همین طور صاف و مرتب بودند، این پسر چرا انقدر عادت به تمیزی داشت اصلن؟ کتاب هاش را توی کدام ساک گذاشته پس؟ با چشم گشت، یک ساک کوچیک هم کنار در بود. لابد همه کتاب هاش را نمی برد. بقیه ش کجا بود پس؟ :|
با دست لباس ها را یکی یکی ورق زد، چمدان بزرگ بود، خیلی بزرگ، اندازه بیست و خورده ای سال زندگی.
پیرهن چارخونه آبی رنگ را از روی لباس ها برداشت، بو کرد، گذاشت سر جاش، جعبه ادکلنی را که هفته قبل از بازار خریده بودند برداشت، ادکلن را درآورد درش را به زور کشید تا باز شد دو تا پیست زد به گوشه دست هاش. بو نکرد، نیازی نداشت بوش را حس کند، همان وقت که هنوز ندیده بودش هم از حرف هاش بوش می آمد، عطر برای چی اصلن میخاستی تو؟ می رفتی از همان شهر می خریدی. این همه راه تا بازار؟ شهری که داشتی می رفتی نزدیک تر نبود؟
غر می زد، توی دلش دلخور بود ولی نمی دانست از چی، کجاش دلخوری داشت؟ یک نفر بود که داشت می رفت از این خراب شده. غصه داشت؟ داشت.
عطر را گذاشت گوشه چمدان سر جاش. باز سر کشید ببیند کجاست. دید ایستاده دم چوب لباسی دارد با یک چیزی گوشه کاپشنش ور می رود.ساکت بود. خواست ازش بپرسد چی کار می کنی، خواست بپرسد نهار چی بخوریم، خواست یک چیزی بگوید سکوت را بشکند، دهن باز کرد صدا نداشت، به زور یک چیزی گفت شبیه اِ که حتا خودش نشنید.
دوباره نگاش کرد، هر بار که نگاش می کرد یک چیزی توی دلش می گفت ای وای.
باز چمدان را نگاه کرد، شانه هاش را گذاشت روی لباس ها، خودش را کشید تو، پاش را جمع کرد توی شکمش، دستش را برد در چمدان را از پشت کشید و گذاشت روی خودش
صدای هق هق پیچید توی خانه.
نظرات ()
