گفتی مرا ببوس، من لب نداشتم

توصیه: این × را قبل از خواندن دانلود کنید، پست در حین گوش دادنش نوشته شده.

همه جمع شده بودند، عمو گیر داده بود این داهاتی بازی‏ها را کنار بگذارید، من نمی گذارم چراغ بزنید، عمو پسر بزرگ خانواده که نبود، ولی حرفش برو داشت، اخلاقش خوب بود ولی همه ازش حساب می‏ بردند. عمو شکم داشت، با سیبیل، درست که حساب کنی آن وخت تازه بیست و هشت نه سالش می‏شد، ولی انگار بیست و هشت نه سالگی آن وخت با حالا خیلی فرق داشت. من دوست داشتم چراغ بزنند توی کوچه، ولی نمی گفتم، کدام بچه ای است از نور بازی خوشش نیاید. اما توی خانواده ‏ای که بیست سی تا نوه داشته باشد حرف یکی از نوه ها اهمیت چندانی هم پیدا نمی کند، مخصوصن که نوه هه همه پدر مادرش همان مسافری باشد که دارد از راه می‏آید.

عمه بزرگه رفت، آمد هی گفت لااقل یک نوری روشنایی ای چیزی، تا آخر عمو رضایت داد توی حیاط یک ریسه بزنند، ریسه هه را از بالای بالکن طبقه دوم آویزان کردند، وسطهاش را سه چهار جا بردند بالا یعنی شبیه سه چار تا نیم دایره متصل به هم.

همه گفتند قشنگ شد، قشنگ شده بود.

من رفتم، یادم نیست به کی، ولی به کسی گفتم من دلم می‏خاهد برم فرودگاه، گفتند نمی شود، بچه با خودمان نمی بریم، زدم زیر گریه، دلم می خاست بروم، پونزده روز بود ندیده بودمش، خیلی بود دختر به این لوسی تنها کسی را که دارد پونزده روز نبیند، یادم نیست آن پونزده روز کی برایمان غذا پخت، کی برایمان چی کار کرد.

فقد یادم هست یک روز عصر از مدرسه که برگشتم رفتم خابیدم و عصر با صدای عمو و مهمان هاش بیدار شدم، در اتاق عقبی را باز کردم از لای در کله کشیدم عمو گفت اِ ملوس بیدار شدی، بیا. ملوس صدام می کرد، به مسخره بازی، ولی من دوست داشتم صدام کند.

رفتم توی بغلش نشستم، از مهمان هاش خجالت می کشیدم، یکیشان را ولی می شناختم، محسن بود، مرد چاق قدکوتاهی که مهربان بود و خیلی مودب، از این مودب هایی که در عین حال یک مدل بدی اند، این را وقتی فهمیدم که پونزده شونزده سالگی دوباره دیدمش و از بوسیدنش چندشم شد.

از روزهایی که مادربزرگ نبود فقط همین را یادم مانده، چیز دیگری یادم نیست.

شبی که داشت می‏ آمد رفتم به یکی- یادم نیست کی- اصرار کردم، گمونم به واسطه همین عمو بود آخر قرار شد از بین همه نوه ها من را هم ببرند فرودگاه. مژی آمد سر کشوی دراور و لباس ها را نگاه کرد گفت اه که یک لباس خوشگل ندارد این، من خجالت کشیدم، سلیقه مادربزرگم با سلیقه همه فرق داشت، من شبیه بچه های بقیه لباس نمی پوشیدم، خجالت کشیدم، مژی گفت این ها زشت است.  می ترسیدم بگویند چون لباس نداری نمی بریمت، بابام هم یادم هست نبود، یادم نیست کجا بود ولی مثل همیشه که نبود این بار هم نبود، کسی هم سراغش را نمی گرفت، من از اینکه هیچ جا نیست ولی ناراحت نبودم، اگر بود بیشتر غصه می خوردم انقدر که هیچ کس دوستش نداشت.

مژی لباس خاهر کوچیکش را درآورد تن من کرد گفت این خوشگل است، من دلم لباس خاهر کوچیگه را نمی خاست ولی صدام درنیامد باز، گفتم خب، روش کاپشن قرمزه را پوشیدم که از محمدی خریده بودیم. محمدی گمونم هنوز هم مغازه ش سر جاش باشد، پسرهاش بعدن بنگاه معاملات ملکی اش کردند، یکی از پسرهاش عجیب شبیه عارف لرستانی بود. آن وخت ها البته عارف لرستانی وجود نداشت، بعدن ها من و خاهر بزرگه این کشف مهم را انجام دادیم.

کاپشن قرمزه را روش تنم کردم، موهام تا روی گردنم بود، خودم نذاشته بودم کوتاهش کنند، زشت شده بود ولی دلم میخاست موی بلند داشته باشم، که تا هیژده نوزده سالگی هم نداشتم آخر سر.

طبق معمول توی ماشین روی پا نشستم تا رسیدیم، مادربزرگم از دور با ساک ها آمد، برای عمو کوچیکه تلویزیون خریده بود، اول از همه من را بوسید، من دلم خیلی تنگ شده بود. عمو کوچیکه ذوق تلویزیونش را داشت، دلش تلویزیون خوب میخاست باش جام جهانی را ببیند. عمو کوچیکه خیلی بداخلاق بود، از این مهربان هایی که جانشان درمی آمد که مهربانیشان بروز پیدا کند، فرق داشت ولی آن شب.

عمو شیکم گنده هه این جور نبود، این بلیط مکه را هم توی قهر و قهر بازی با مادربزرگم روز مادر برایش خریده بود، خودش می گفت نخریدم که آشتی کنیم ولی دروغ می گفت، خریده بود که آشتی کنند، مادربزرگم به آرزوش رسیده بود، ذوق داشت، چادر دوخت، وصیت نامه نوشت، همه کار کرد تا رفت، وصیت نامه که می نوشت من زار زار گریه می کردم، می ترسیدم هر کسی وصیت نامه بنویسد بمیرد.

از جیغ و ویغ فرودگاه که بیرون آمدیم عمو کوچیکه با دوربین تند تند عکس می نداخ، همه جرأت بچگیم را جمع کردم گفتم محسن یه عکس تکی از من می ندازی، گفت خانوم، وایسا اینجا بگیرم ازت و ازم عکس گرفت.

از همه خوشی آن شب یک عکس توی آلبومم مانده که من با لباس خاهر مژی و کاپشن قرمز خودم، با دندان افتاده جلوم وایسادم رو به دوربین و دارم از ته دل می خندم.

 ×: زحمت لینک دانلود را وبلاگ اینک شوکران کشیده است.

نوشته ادیت نشده است.

   + موهاش در باد - ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳٩۱

برای ر. ت

نشسته بود روی تخت، داشت با شست پاش بازی می کرد و هر از گاهی سرش را تکیه می داد به دیوار، تنه اش را می فشرد به دیوار و باز با شست پاش بازی می کرد. انگشت های پاش بر عکس انگشت های دستش کشیده بودند،حواسش که نبود خیره می شد به چمدان. حواسش که جمع می شد انگشت دستش را می پیچید دور شست پاش. گوشه های لاک قرمزش را با ناخن می کند و هرازگاهی سر می کشید ببیند او دارد بیرون اتاق چه کار می کند. آخرین بار که نگاهش کرد داشت ته مانده چایی خشک را به زور از توی پاکت خالی می کرد توی قوری و آن طرف؛ کتری روی گاز داشت خودزنی می کرد. از همین جا می دید که مثل همیشه چایی خشک ها را پخش و پلا کرده دور قوری و داشت پاکت را تکون تکون می داد تا آخرین دونه های چایی بریزند بیرون.

دوباره سرش را کشید عقب و خیره شد به چمدان، خواب داشت می دید؟ بیدار بود؟ توی ذهنش خالی بود انگار، فکر کرد هیچ وقت نشده عکسی ازش بگیرد، هیچ وقت باهاش نرقصیده، هیچ وقت با هم نرفتند جشنی، مهمانی ای چیزی. هیچ وقت با هم نرفتند جاهایی که نقشه ریخته اند براش، هیچ وقت حتا نرسیدند دعوا کنند با هم.

فکر کرد همیشه حرف این ها را زده اند، خیال بافتند، خندیده اند و هیچ وقت نشد که یکی از خیال هاشان برآورده شود.

چشم هاش را دوخت به کتابخانه، سر کج کرد و خیره شد به قفسه ها، قفسه های تمیز، پاک شده، بی اینکه حتا یک ذره خاک روش نشسته باشد، " تو که داری میری خانه را چرا انقدر تمیز کردی"؟

چرا توی ذهنش هم کلمات محاوره نبودند، چرا نرفته انقدر غریبه شده بود باهاش، دوباره انگشت هاش پیچیدند دور شست پاش. انگار با محکم فشار دادن انگشت هاش اتفاق بهتری می افتاد، انگاز یادش می رفت که او دارد می رود. که همه دارند می روند. ولی همه کجا "او" کجا.

گریه نمی کرد، اشک نداشت اصلن، نمی خاست هم باور کند، باور که می کرد تن لرزه اش شروع می شد، تنهاییش شروع می شد.

از روی تخت بلند شد رفت نشست کنار چمدان،به زور چفتش را باز کرد. دستش درد گرفت، انگشت هاش را باز و بسته کرد تا دست هاش آرام تر شود، با دست زد زیرِ درِ چمدان، در از جهت مخالف غش کرد روی زمین.

لباس ها همین طور صاف و مرتب بودند، این پسر چرا انقدر عادت به تمیزی داشت اصلن؟ کتاب هاش را توی کدام ساک گذاشته پس؟ با چشم گشت، یک ساک کوچیک هم کنار در بود. لابد همه کتاب هاش را نمی برد. بقیه ش کجا بود پس؟ :|

با دست لباس ها را یکی یکی ورق زد، چمدان بزرگ بود، خیلی بزرگ، اندازه بیست و خورده ای سال زندگی.

پیرهن چارخونه آبی رنگ را از روی لباس ها برداشت، بو کرد، گذاشت سر جاش، جعبه ادکلنی را که هفته قبل از بازار خریده بودند برداشت، ادکلن را درآورد درش را به زور کشید تا باز شد دو تا پیست زد به گوشه دست هاش. بو نکرد، نیازی نداشت بوش را حس کند، همان وقت که هنوز ندیده بودش هم از حرف هاش بوش می آمد، عطر برای چی اصلن میخاستی تو؟ می رفتی از همان شهر می خریدی. این همه راه تا بازار؟ شهری که داشتی می رفتی نزدیک تر نبود؟

غر می زد، توی دلش دلخور بود ولی نمی دانست از چی، کجاش دلخوری داشت؟ یک نفر بود که داشت می رفت از این خراب شده. غصه داشت؟ داشت.

عطر را گذاشت گوشه چمدان سر جاش. باز سر کشید ببیند کجاست. دید ایستاده دم چوب لباسی دارد با یک چیزی گوشه کاپشنش ور می رود.ساکت بود. خواست ازش بپرسد چی کار می کنی، خواست بپرسد نهار چی بخوریم، خواست یک چیزی بگوید سکوت را بشکند، دهن باز کرد صدا نداشت، به زور یک چیزی گفت شبیه اِ که حتا خودش نشنید.

دوباره نگاش کرد، هر بار که نگاش می کرد یک چیزی توی دلش می گفت ای وای.

باز چمدان را نگاه کرد، شانه هاش را گذاشت روی لباس ها، خودش را کشید تو، پاش را جمع کرد توی شکمش، دستش را برد در چمدان را از پشت کشید و گذاشت روی خودش

صدای هق هق پیچید توی خانه.

   + موهاش در باد - ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳٩٠

تصویر سازی

در کشویی را به زور کشید و بست. کلید را آویزان کرد روی جاکلیدی بالای جاکفشی و پاش را گذاشت روی طبقه اول جاکفشی. این چه جور جاکشی ای بود راه انداخته بود؟ کفش به این خوبی را انداخت از تنبلی توی لباسشویی و بیا. حالا گوشه اش پاره شده بود. توی این بی پولی.

کفش هاش را درآورد و کیفش را انداخت گوشه در ورودی. روسریش را پرت کرد روی کیف و موهاش را باز کرد بعد دوباره بست. کار مزخرف همیشگی. ترسید پاش را بگذارد توی خانه و ولو شود کف زمین و باز بیدار که شد ببیند همه کارها مانده. تکیه داد روی لبه ظرفشویی. آستین های مانتوش را داد بالا گوشه صاف سینک را خالی کرد و ظرف ها را ریخت توی گودی.

ریکا را برداشت. لب و لوچه اش کج شد روی لبه اش اثر این فشار دادن های قبلی جمع شده بود. کثافت کاری. گرفتش زیر آب. با دست این ته مانده ها را از لبه ریکا پاک کرد، ریخت روی اسکاچ. لیوان ها را شست. ببشقاب ها را شست. 

با دست آشغال ها را از کف ظرفشویی جمع کرد. قاشق چنگال ها.

با سرشانه هاش اشک هاش را پاک کرد. خیال کرد کجا اشتباه کرده؟ اولین بار این بود زنگ زده بود؟

یادش بود. اولین بار خودش زنگ زد. سلام کرده بود و بعد با شنیدن سلام مقابل شروع کرده بود یک ریز حرف زدن. از اینکه برنامه اش چیست. از اینکه فردا ساعت 4 کجا بهتر است هم را ببینند. از اینکه صبحش باید برود با دوستش خرید و بعد از اینکه خرید کرد اسمس می زند و اطلاع می دهد چه ساعتی می رسد. وسط حرف هاش پرسید راستی شما کدوم محدوده این و بعد که شنید ونک گفت پس من ساعت 4 ونک ام. حالا البته ببینم چطور می شه خبر می دم . شما خوبه براتون دیگه؟ معلوم نیست بالاخره یادش آمد یک نفر پشت خط هست یا باز هم فقد میخاست حرفش را زده باشد و بعد برنامه اش معلوم بشود و قطع کند.

اشک هاش را پاک کرد با سرشانه هاش. سرشانه هاش مشکی شد. دماغش را کشید روی سرشانه های مشکیش. مهم نبود. هیچ چیزی مهم نبود. پولیور نو مهم نبود. اینکه ظرف هاش نشسته بماند هم مهم نبود ولی پناه که بود.

ظرف ها تمام شد. با نوک انگشت جوراباش را درآورد کیفش را از دم در برداشت و خسته خودش را کشید تو. کیفش را انداخت کنار کاناپه تک نفره کنار در

زانو زد روی رختخواب. گفت نشین. ننشست. بلند شد پتو را هم بلند کرد. برعکسش کرد و از طول تاش کرد. دوباره تاش کرد تا اندازه قالب جای رختخواب ها دربیاید. طاقت نیاورد پتو را انداخت زمین و دوباره روش زانو زد. آرنج هاش را گذاشت روی پتو و هق هق کرد

اولین بار کی اسمس زد؟ من؟ اشتباه نکردی؟ اسمس زده بود کوشی؟ خوانده بود "خوشی". جواب داده بود میخاستم الان اسمس بدم. خوش چیه از صب فلان و بیسار و آخرش هم نوشته بود تو خوبی؟ لازم ندید توضیح بدهد ننوشته بوده "خوشی" نوشت مثل این هایی که توی چارچوب در وایمیسن تعارف الکی می کنی و بعد اموشن خنده گذاشته بود.

حالا زانو زده روی پتو افتاده بود و داشت دنبال تقصیر می گشت تا تقصیر را پیدا کند و بعد نشان خودش بدهد که ببین؛هست.

بلند شد. سرشانه هاش را نگاه کرد و باز دماغش را مالید رویشان. پتو را برد گذاشت سر جاش. تشک را کشید تا پیش رختخوابها و همان جا تاش کرد و انداخت روی پتو. ملافه را کشید روش. لباس هاش را یکی یکی از تنش کند. این جور درآوردن لباس ها کندن بود. انگار بخاهد همه پوستش را بکند. چشم هاش را در بیارد و بندازد روی لباس هاش تا اشک نریزند. تقصیر خودش بود.

دسمال های کثیف و گوش پاک کن هایی که باش گوشه خط چشم هاش را مرتب کرده بود و جای خالی مام را برداشت و برد انداخت توی کیسه ای که آویزان دسته کابینت کرده بود.

برگشت؛ خودکارها را از کف زمین جمع کرد، کاغذها را برداشت خواست برود توی اتاق همین جوری پخش کند توی کشوش تاب نیاورد. نشست روی لبه صندلی دم در اتاق. دستش را گذاشت روی پشتی صندلی. کاغذها را گذاشت روی زمین خودکارها را پخش کرد روش خودش را کشید روی زمین

یادش آمد ایستاده بود رو به روش و فقط نگاش کرده بود. صداش توی مغزش چرخید "بالاخره که یک روز باید می رفتم"

با چشم گشت دنبال گوشیش، از کنار پایه صندلی برداشت، نوشت " والله شهر بی تو مرا حبس می شود" و سیو کرد توی تمپلیت

پی نوشت:"به مناسبت تکه ای از مطلبی که دو سال پیش توی یک دفترچه نوشته شده با این مضمون: یک هو می بینم توی تمپلیت موبایلم سیو کرده ام والله شهر بی تو مرا حبس می شود و شهر مرا حبس می شود"

   + موهاش در باد - ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳٩٠

 

بلند گفت خانوم مقدمی. خانوم مقدمی جواب نداد. کله ش را از پشت در آورد بیرون دید خانوم مقدمی سر جاش ننشسته. لب کج کرد کله ش را دوباره کشید تو و در را بست. بین ساعت 4 و نیم تا پنج یکشنبه آکلاد باز کرد نوشت مریض بین وقت، دختر خنگ دوست داشتنی. فامیلیش را یادش نبود. باید از خانوم مقدمی می پرسید ولی وقت نداشت معطل بماند تا برگردد. در خودنویسش را بست، یکی در زد بعد بدون اینکه معطلِ بِ بفرمایید بماند، در را باز کرد آمد تو، این دختر چقد انرژی داشت اصلن، همینطو لبخند زنان با صدای زنگ دارش گفت دکتر ای وای داشتین می رفتین، ببخشینا، عکس گرفتم گفتم بیاورم قبل از یکشنبه ببینید، دکتر گفت عیبی ندارد، بعد همینطو که دختره خنگ دوست داشتنی داشت عکس را می داد بش پرسید شما شاغلید؟ دختره خندید گفت بعله، داشت به شکم دکتر نگاه می کرد و بی اینکه نگاهش را برگرداند گفت بله کار می کنم و داشت فکر می کرد از دکتر بپرسد شما هم شرب خمر می کنید پس؟ نپرسید، روش نشد.

+ یکشنبه بین 4 و نیم تا پنج حتمن اینجا باشید

- خب.

دختره باز خندید - ها، برم؟ چشم. خب عکسم چی؟

+ دست من می ماند تا یکشنبه

باز کله ش را کج کرد گفت خب و بعد همینطو که داشت اشاره می کرد به در به دکتر گفت بفرمایید و باز بی اینکه منتظر بماند دکتر جواب تعارف را بدهد، سرش را انداخت پایین و آمد بیرون، سرش را برگرداند و گفت ببخشید و بعد باز خندید

این دختر به غیر خندیدن کار دیگری هم بلد بود توی زندگیش بکند اصلن؟ چه طور سر کار می رفت؟ می رفت که بخندد؟ جایی برای خندیدن به آدم ها پول می دهند؟ اصلن غصه ای هم داشت توی زندگی؟ توی همین نیم ساعت با این دستش که از درد فشرده می شد روی لپ اش باز داشت می خندید، تو درد نداری دختر؟ به چی می خندی پس انقدر؟ چشم هات چرا این شکلی اند اصلن، چشم هات چرا می خندند، چرا تو از این آدم هایی که وقتی می خندند تا دست هاشان هم می خندند؟ تا موهاشان هم می خندد، چرا نمی شود از تو پرسید این همه چیز را، خودت اصلن می دانی؟ می دانی اصلن؟

خانوم مقدمی برگشته بود، دکتر گفت خانوم مقدمی من عجله دارم این خانوم یکشنبه بین 4 و نیم تا پنج می آیند برای عصب کشی دندان 6 سمت چپ، کیفش را فشار داد توی دستش و رفت.

...

خانم داروخانه ای پرسید قرص کافئین دارد ها، دکتر گفته دیگه؟ دختر گفت آره به خدا الان همین دندونپزشکی بالا بودم، دکتر گفت برای درد، بعد قرصش را گرفت و دو تا خورد دستش را گرفت به نرده ها و  از پله رفت بالا

...

از دختره پرسید ناراحتی قلبی ندارید؟ دختره خندید، یکی از لپ هاش چال می رفت، چالی که باید دقت می کردی تا می دیدی، باید سرت را همین قدر نزدیک نگه می داشتی، همین قدر تا بوی دختر را هم حتا حس کنی، بعد می دیدی که وقتی می خندد گونه چپش چال می رفت و لابد برای همین بود که همیشه داشت می خندید، برای اینکه دلت بخاهد همیشه سرت را بگذاری کنارش و خیره شوی به خندیدنش. خندید گفت نه، ناراحتی قلبیم کجا بود، دکتر گفت چی؟ گفت ناراحتی قلبی ندارم.

+یه ده دییقه طول می کشه تا سِر شه بعد شروع می کنیم کارمونو، ممکنه خیلی درد داشته باشی اگه داشتی بگو خب؟

باز کله ش را کج کرد گفت خب

آمپول اول یک ذره درد داشت، بعد دست هاش لرزیدند، فشارشان داد به هم، گفت خجالت بکش، صبر کن شاید تا سومی هم بکشد اصلن، دکتر بعد از دو دقیقه آمد گوشه لبش را با دست گرفت فشار داد پرسید حس داری؟ نداشت با سر گفت آره، و پاهاش را محکم فشار داد روی صندلی تا نلرزد، بعد همینطور که داشت لبخند می زد تا دکتر سرنگ دومی را تا انتها خالی کند توی لثه اش چشم هاش را بست، دست هاش از هم باز شد و لرزیدنش هم ته کشید.

 

   + موهاش در باد - ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩٠

 

رفتم توی داروخانه پاچه شلوارم را زدم بالا به آقائه گفتم ببین، آقائه کله ش را آورد جلو و دید گفت چیزی نیست، گفتم چی چیزی نیست؟ همین که چیزی نیست دو سه روز است دهن من را صاف کرده، البته این را نگفتم، این را برگردید به مردم بگویید می گویند اوه بی تربیت است ولی بروید توی داروخانه و پاچه شلوارتان را بزنید بالا نمی گویند بی تربیت است، سطح استدلال من همین قدر است بعله، یا لابد اگر می رفتم دمب شلوارم، آنجایی که فیکس می شود رو باسن را می کشیدم پایین یارو نمی گفت چه بی تربیت، یک نگاه به باسنم می انداخت می گفت چیزی نیست، خلاصه یک چیزی گفتم که منظورم را رسانده باشم که دهنم سرویس شده

گفتم که، آقائه گفت چیزی نیست، برداشت یک پماد داد از این پماد قرتی بازی ها که عکس یک داف چسبانده اند روشان و به واسطه عکس داف ه که موافشان است و باقی قسمت های بدنش هم سانسور شده اند چون که بالاخره بله، باید پیش بینی بشود که شما ممکن است دافی را ببینید که دلا شده دارد به تنش پماد می زند و تحریک شوید( مهم نیست بدن داف مذکور حاوی لک های قرمزی شده است که معلوم نیست از کجا سرسبز شده اند به سلامتی اصلن، مهم این است که او یک داف است که یک تن دارد و پماد توی دستش است و شما شاید تحریک شوید و نباید تحریک شوید، باید ورزش کنید و تندرست باشید و به سکس اصلن فکر نکنید و اگر دیدید خیلی بهتان دارد فشار می آید بروید با کنیزتان بخوابید ولی اگر صبر کنید و زن آزاده بگیرید برای شما بهتر است چون که کنیز آخه؟ خاک بر سرتان، آدم مگر با بدبخت ندارها و نوکر کلفت ها هم ازدواج می کند؟ (قرعان کریم. نقل به مضمون)) گران بود (برای یافتن ابتدای جمله ر.ک "به واسطه داف")

روی پماده که عکس داف بود یک برچسب هم بود که می رفت سر اصل مطلب، اصل مطلب بیست و سه هزار و نهصد تومان بود، یک صدی هم تهش برات می گذاشت که بروی باش هر چی دوست داری بخری، آفرین بچه خوب

به آقائه گفتم این مال خودت و لبخند زدم، آقائه بالاخره به این نتیجه رسید که یا من دارم باش لاس می زنم که من نمی زدم ولی به هر حال حق داشت چون که شما یک دختر با پاچه بالازده رو به روتان بایستد و در حالی که 5 دقیقه از پسرخالگیش با شما نگذشته سر شوخی را باهاتان باز کند چه فکری می کنید؟ من البته سر شوخی را باز نمی کردم سر جدی را داشتم باز می کردم (یه یه یه) منتها بد باز کردم، یا اینکه بالاخره فهمید من بی تربیتم و خیالش راحت شد

خب همین بعد بش گفتم این مال خودت و یک لبخند الکی هم زدم گفتم خیلی گران است، سعی کردم صدام را هم نازک کنم که یارو دلش نیاید ب ریند بهم، بعد آقائه گفت بذا یک ارزانترش را بدهم بت و بعد رفت با یک ارزانترش برگشت، پرسیدم نرم دکتر؟ گفت حالا این یکی را هم بزن اگه خوب نشد برو دکتر، گفتم خب،اضافه کردم البته دکتر هم رفتم، یک بسته قرص و پماد داد، میخای ببینی ؟(تاکید می کنم داشتم تیک نمی زدم، آقائه قیافش خوب نبود اگر بود من امتناعی نداشتم از زدن تیک) گفت ببینم، قرص ها را درآوردم بش نشان دادم گفت هه، این به درد بچه می خورد، ایرانی است، چارتاش با هم شاید به اندازه یکدانش اثر کند، باز پرسیدم پس همین را بزنم؟ گفت بزن

گفتم خب، آمدم خانه روی پماده نوشته بود استعمال کنید، دو روز استعمال کردم لک قرمزها کمرنگ شد، نمی خارید هم دیگر. بعد خوب شد.

حالا اگر خواستم بیشتر پیرامون این موضوع با آقائه صحبت کنم باید بروم داروخانه تشکر و قدردانی، حق گردن ما دارند به هر حال

   + موهاش در باد - ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳٩٠

 

.

   + موهاش در باد - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳٩٠

 

دوست پسرم گم شده بود. گم که نشده بود. یکهو نیامده بود دانشگاه.هیچکس خبر نداشت کجا. هیچکس هم خبر نداشت با هم دوستیم. سالهای قدیم بود. آن سالهای قدیمی که او موبایل مادرش را می آورد با خودش و من موبایل نداشتم. زنگ زدم صد و هیژده گفتم منزل آقای فلانی را میخواهم فلان جا. گفتند بیا شماره اش. رفتم به آقای باد فلانی گفتم بیا شماره خانه این را بگیر ببین کجاست.

آقای بادفلانی یکی از آقاهای گنده کلاس ما بود. به جای فلانی ش اسم یک دختر بود. یعنی فامیلیش بود باد+اسم یک دختر که آدم نمی داند یعنی چه. من اوایل همش یاد این می افتادم که فامیلی این آقائه یعنی گوز دختری که اسمش این است. آقای بادفلانی وقتی با آدم حرف می زد نگاهش یک جای دیگر بود. نه که مومن باشد. چشمهاش یک چیزیش بود طفلی. بعد با آدم که حرف می زد آدم خیال می کرد یک جای دیگر را نگاه می کرد و آدم چون خیلی خنگ بود برمی گشت همانجایی را که او نگاه کرده نگاه می کرد و اینجور بود که وقتی آقای بادفلانی با من حرف می زد من همش دور خودم می چرخیدم. آقای بادفلانی دی جی بود. آن وقت ها که البته دی جی وجود نداشت. آن وقتها ارکس وجود داشت. ارکس یک گروهی بودند که با کیبورد می آمدند توی جشن های و مهمانی های شما و آهنگهای قرقری می خواندند. این شغلِ شبهای آقای بادفلانی بود و روزها مغازه داشت. نمی دانم چه مغازه ای. زن هم داشت.

آقای باد فلانی ازم پرسید چیکارش داری؟گفتم کارش دارم. خندید. خنده ای که یعنی دوست پسرت قالت گذاشته؟بله گذاشته بود و من نمی خواستم باور کنم. من ریش هاش را دوست داشتم و نقاشی هایی را که برایم می کشید. دو تاخط گرد بود و یک دایره که جای کله ش بود و دستش گل بود همیشه. این بود نقاشی دوست پسرم که ته همه نوشته هاش و جا به جا توی جزوه های من می کشید.

پرسید زنگ بزنم چی بگم؟گفتم اگر خودش بود که بده به من گوشیت را اگر هم نبود بپرس کجاست؟ گفت خب. زنگ زد گفت مادرش گفته رفته پایتخت. شب که شد خودم زنگ زدم خانه شان. نبود. داداشش برداشت گفت نیست. گفتم کجاست. گفت بی خبرم.گفتم کی میاید؟ گفت بی خبرم.

یک هفته گذشت. نیامد. دو هفته حتا. باز هم نیامد. خیلی گذشت. شاید یک ماه. خبری نشد. من گفتم لابد یک چیزیش شده وگرنه مگر آدم عاقل به خاطر اینکه ولش می کنند دم مترو و می روند قهر می کند اینجور که حتا دانشگاه هم نیاید؟

دم متروی دروازه دولت ایستاده بود که من از انقلاب برگردم با هم برگردیم خانه. از دور با دست سلام کردم رسیدم بهش. داشت با موبایل حرف می زد. اشاره کرد برو پایین تا بیایم. من ماتحتم را کردم بهش و رفتم پایین. آدم در هیجده سالگی نمی داند بعدن چیزهایی هستند که بیشتر از اشاره دست بهش برمی خورد و هیچ چیزی هم نمی تواند بگوید و چون این را نمی داند ماتحتش را می کند به دوست پسرش و راهش را می کشد می رود. همین که مترو رسید دیدم دویید تا برسد به مترو و من. به مترو نرسید. به من هم و بعد هم پیداش نشد. هیچ وقت دیگر.

   + موهاش در باد - ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳٩٠

 

 

قبل از اینکه احمدحسن و خانواده اش بیایند خواستگاری مادرجان توی قرعه کشی حاچخانوم برنده شد سه میلیون. رفت مغازه آقا مجید داد سه تا فرش گرفت کرم رنگ، قرمز گلی ها را هم داد به نسترن که بندازند توی خانه شان تا زبان نسترن کوتاه شود، انقدر به جان داداشم غر نزند انقد بچه ت شاشید به فرش های جیزیه م که خراب شد. از همان روز اول که مادرجان رفتند خواستگاری نسترن گفتند این دختره افاده دارد. داداش ولی مگر گوشش به این حرف ها بدهکار بود. پاش را کرد توی یک کفش که این دختر چایی که تعارف کرد یک نگاه توی صورت من نینداخت ببیند شوهرش بر و رو دارد اصلن یا نه، ما هی گفتیم حیله گری است به گوشش نرفت. گفت این خانوم است، نجیب است. مادرم گفت تا به حال دختر مانتویی این خانواده به خودش ندیده تا بوده محجبه و باکمالات. داداش ولی گفت به این چیزها نیست. آخر هم مادر با نفرین و ناله به اقدس خانوم که این نون را توی دامن ما گذاشت دست این دو تا را گذاشت توی دست هم.

سرِ من ولی مادر راضی بود. احمدحسن که خواست بیاید داد فرش ها را عوض کردند. مبل استیل ها را آوریدم چیدیم این طرف سالن که به چشم بیاید. به داداش سفارش کرد از مغازه تلویزیون ال سی دی آورد قسطی ماهی هشتادتومن.

میگفت دخترم پس فردا نرود خانه این پسربازاری بزنند توی سرش که توی خانه بابات ندیدی از این چیزها. برای من داد چادر ابریشم دوختند سفید با گل‏های صورتی.

شب اولی که احمدحسن آمد با پدرش و مادرش و خانوم جان، همین که نشست مهرش به دلم افتاد. دسته گل گلایل آورده بودند که مادر دوست داشت. مادر سر آورد کنار گوش من گفت خب؟ لپ هام گل انداخت، دستهام گزگز کرد. مادر بهم گفت دو کلام حرف بزنید با هم اگر پسندت بود بیا شیرینی تعارف کن، گفتم چشم، سرش را آورد بالا گفت حاج آقا با اجازه شما بچه ها یک چند دقیقه ای بروند توی اتاق محمد با هم حرف بزنند حاج آقا استکان چای اش را گذاشت توی نعلبکی با دست اشاره کرد بروید. رفتیم توی اتاق محمد و حرفهامان را زدیم، بیرون که آمدیم خانوم جان احمدحسن آقا پرسید خب عروس خانوم شیرینی را بخوریم؟ من خندیدم، همانطور کوچیک که مادر گفته بود، نرگس خانوم از توی آشپزخانه کل کشید، مادرجان خندید.

اصلن ته ریش ماشالا صورت احمدحسن ام را نورانی کرده بود. چشم خدا بهش باشد.

مراسم عروسی را توی تالار ناز گرفتیم که دوست احمدحسن بود، احمدحسن توی این دو سال هنوز توی حجره باباش کار می‏کند ولی  قول داده تا همین چند وقت دیگر خودش یک حجره می‏خرد و کار و کاسبی راه می اندازد، می گفت اگر عقل کرده بودم به جای لیسانس محیط زیست گرفتن می رفتم از اول همین تنگ دست بابام کار می کردم حالا خانه هم داشتیم

قرار شده خانه که خریدیم بچه دار بشویم. من از حالا جورابهاش را بافته ام. احمدحسن قول داده اگر بچه دار شدیم اجازه بدهد من بروم دانشگاه، مامانم هم گفته بچه را نگه می دارد، از بچگی مادرجان آروز داشت من معلم بشوم.

بیدار که شدم احمدحسن پرسید خوبی؟ گفتم خوبم. گفتم کی بیدار شدی؟ گفت یکی دوساعت پیش. صبحانه پختی؟ گفت پخته ام. نان بربری هم گرفته م. بهش گفتم امجدخان من بمیرم می ری زن بگیری؟ گفت نه نون بربری میگیرم به جای شما.

می ترسم بهش بگویم قبل از اینکه خانه بخریم بچه دار شدم بی خبر از تو. احمدحسن، نه که سید است، وقتی عصبانی می‏شود هیچی جلودارش نیست.

   + موهاش در باد - ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٠
← صفحه بعد